توضیحات درباره کتاب
رمان حاضر سرگذشت دختر زيبايي به نام طلاست. خانوادة او در فقر و نداري در پايين شهر زندگي ميكنند. او كه گريزان از خانواده است، بيشتر اوقاتش را در خانة خالهاش «منظر» ميگذراند. طلا براي رهايي از فقر و ثروتمند شدن، از زيبايياش استفاده كرده و «مازيار» برادر دوستش را مجذوب خود ميكند و قصد دارد با ازدواج با او زندگي جديد و مرفهي را تجربه كند. مازيار كه فردي بوالهوس است به ظاهر خود را شيفتة او نشان ميدهد. اما وقتي به وصال طلا ميرسد او را رها ميكند. مرتضي، دوست مازيار، كه با ديدن طلا عاشق او شده است، نمونهاي از عشق واقعي را به نمايش ميگذارد. طلا در فراز و نشيب زندگي به تجربهاي دست مييابد كه او را در ادامة زندگي ياري ميدهد.