توضیحات درباره کتاب
اسحاق پيرمردي نمكفروش است. او از دماغ مجسمة شاه به عنوان سنگ ترازو استفاد ميكند كه به جرم تودهاي يا مصدقي بودن دستگير شده و به كلانتري ناحية سه تهران فرستاده ميشود. افسر با كمك عدهاي ديگر پروندهاي سياسي براي او تشكيل ميدهند و او را به سلول انفرادي ميفرستند و شكنجه ميكنند، اما با گرفتن چند فرش نفيس از اقوام اسحاق او را نيمهجان تحويل ميدهند. بدينترتيب، دماغ شاه با ترفند افسران هر روز به دست كاسبي، نانوايي و بقالي و... ميافتد و آنها به جرم سياسي بودن دستگير و بعد از گرفتن اموالشان توسط كلانتري به خانوادههايشان تحويل داده ميشوند. اين ترفند ادامه پيدا ميكند تا اين كه كلانتريهاي ديگر اعلام ميكنند كه دماغ شاه پيدا شده و بدينترتيب كاسبي كلانتري ناحية سه كساد ميشود و تحقيقات براي تشخيص دماغ اصل از بدل آغاز ميشود. اين كتاب مشتمل بر داستانهاي كوتاهي با عناوين قفل، صبر كن، صبر...، موتورسيكلت من، معماي كليد، گواهي، در وزارتخانه، و بالا ـ پايين است كه به داستان دماغ شاه اشاره شد.