توضیحات درباره کتاب
صبح با گربهام «ميويي» بازي كردم. من پشت درخت پنهان ميشدم و ميگفتم: «ميويي! ميوميو» ميويي مرا پيدا ميكرد و با خوشحالي به دنبالم ميدويد. بعد از بازي با مادرم به خيابان رفتيم، وقتي سوار اتوبوس شديم به ياد ميويي افتادم و با خود گفتم: «ميويي، ميوميو. ميويي، ميوميو.» مردم صداي مرا شنيدند، مرا نگاه كردند و خنديدند. آنها خيلي خوشحال شده بودند! اما، مادرم اخم كرد و دستم را فشار داد. يعني كه ديگر ميوميو نكنم. دست من درد گرفت و ديگر چيزي نگفتم. باز مردم با خوشحالي مرا نگاه ميكردند. اما من هم به آنها اخم كردم. اگر آنها هم راستيراستي خوشحال بودند، بايد مثل من «ميويي ميوميو» ميخوانند آن وقت ديگر مادرم دست مرا فشار نميداد. اين داستانك با عنوان «ميويي و مامان» به همراه پنج داستانك ديگر تحت اين عناوين در مجموعۀ حاضر به چاپ رسيده است: زنگوله پا؛ پري دريايي؛ دوست مادر؛ من و پدربزرگ؛ و خانه.